محمدرضا طیبی • Mohammad R. Tayyebi

برای دستگاه‌های قدیمی برای نابینایان

من زندگی رو جادو می‌بینم. می‌خوام به شما هم نشانش بدم.

چندین بار قفسه‌ی کتاب‌های جلوی ویترین رو تمیز کرده بودم. یه عالمه از این کتاب‌های کوچیک اونجا می‌چیدن که مشتری‌ها بلکه به‌جای بقیه‌ی پولشان از اون کتاب‌ها ببرن. شاید هم دلیل دیگه‌ای داشت. نمی‌دانم. هر چند روز یک بار من اون‌جا رو تمیز می‌کردم و کتاب‌های جدید که می‌آمد چشمم به جلدشان می‌افتاد. پیش می‌آمد که کتاب‌ها رو ورق بزنم. و یک روز کتاب برنامه‌نویسی رو برداشتم.
یادم نیست که بابت کتاب پول دادم یا صاحب کتاب‌فروشی بهم کادو دادش (که احتمال دومی بیشتره)، برداشتم و آوردمش خانه. یک کتاب با اندازه‌ی ورق‌های آ۵ که چندتا پروژه‌ی کوتاه برنامه‌نویسی رو داخلش آموزش دادن. اینقدر این کتاب کوتاهه که توی دو سه تا پست وبلاگ جا می‌شه مطالبش. یادمه که سی‌دی کتاب رو توی کامپیوتر خانه گذاشتم و نرم‌افزارش رو نصب کردم و شروع کردم به نوشتن اولین برنامه‌ی کامپیوتریم. فقط چیزایی که توی کتاب می‌دیدم رو تایپ می‌کردم و اصلا نمی‌فهمیدم داره چیکار می‌کنه.
اونطوری که یادمه، یه برنامه بود که فقط یک پیام رو روی صفحه نمایش می‌داد (یا به قول کتاب: چاپ می‌کرد) و من این پیام رو تغییر می‌دادم و توی خیالم فکر می‌کردم که چه کارها که نمیشه با این برنامه انجام داد. فقط یه پیام ساده بودا... ولی همون پیام ساده برای یه نوجوان که می‌خواست اعضای خانواده رو تحت تاثیر قرار بده، خیلی زیاد بود. مثلا می‌شد که یه پیام خودشیرینی برای مادرم باشه، یا یه چیزی توی اون مایه‌ها.
هر روز برنامه‌هایی که می‌ساحتم پیچیده‌تر می‌شد و خیال‌پردازیم هم گسترده‌تر. کتاب‌های روی میزم قطورتر می‌شدن و رفتارم برای آدمای دور و برم عجیب‌تر می‌شد. پشت کامپیوتر می‌نشستم و محو عملکرد عجیب کدها می‌شدم و نمی‌دانستم که این کار داره دید من رو به زندگی عوض می‌کنه. توجهم به چیزهایی توی زندگی روزمره جلب می‌شد و ساعت‌ها بهش فکر می‌کردم که برای دیگران اصلا به چشم نمی‌آمد.
این تفاوت دیدگاه کم کم آزاردهنده شد. چیزهایی که دیگران به سادگی تحلیلش می‌کردن برای من ساعت‌ها کار می‌برد و کلی مته به خشخاش می‌ذاشتم. به سادگی راضی به کارهای عادی روزانه نمی‌شدم و کلی حساب و کتاب براش انجام می‌دادم. اینطوری بگم که همه‌چیز شروع کرده بود به پیچیده شدن.
این پیچیده شدن روی همه‌ی جنبه‌های زندگیم تاثیر گذاشت. از معاشرت با آدما تا فکر کردن در مورد فلسفه‌ی پدیده‌های مختلف توی این دنیا.
چندین سال به همین منوال گذشت. تا اینکه از یه جایی به بعد، همه‌چیز شروع شد به شفاف شدن. چیزهایی که یادگرفته بودم، شروع کردن توی یه ترتیب خاص نشستن. و البته که این ترتیب خودش خیلی زیاد تغییر می‌کنه ولی فکر می‌کنم که دیدگاهی که امروز دارم، برای خیلی از آدما جالبه. چون پدیده‌های این دنیا می‌توانند خیلی جادویی باشن.
برای همین شروع کردم به نوشتن این قصه. می‌خوام شروع کنم و پدیده‌های مختلف رو به زبان خودم بازگو کنم.