Tayyebi's Blog
Search Hashtags: soon فا en
Categories,
Category 2,
Cate 3

سرگذشت یک کیس تکراری

ساعت ۱۱، سه شنبه، سوم تیر‌ماه ۱۳۹۹

می‌دانم که اولین مراجعه کننده‌ات نیستم. این‌همه آدمی که قبل از من اینجا در صف می‌نشینند هر روز بجز چهارشنبه‌ها، که از اختلالات سیم‌کشی رنج نمی‌برند. حتما این‌ها هم از سر قسط عقب افتاده و ناامید شدن امید و هاپولی شدن زندگی‌شان توسط شریک یا از کف دادن دامان دلبری به به یک هم صحبت احتیاج پیدا کرده‌اند و خودشان را اینجا یافته‌اند. ببخشید در یک مورد اشتباه شد: کسانی که قسط عقب افتاده دارند از موهبت هم‌نشینی با بزرگان بی بهره‌اند.

خوبی تراپیست این است که غریبه است. قسم خورده که راز دار باشد. حداقل من اینطور فکر می‌کنم. که البته اگر قسم هم خورده بود، فرقی نمی‌کرد. ولی خوب این‌ها هم مثل اورولوژیست‌ها هستند. اینقدر چیز‌های تکراری می‌بینند که ترجیح می‌دهند با منزل در مورد اینکه ارمیا حقش نبود اول شود حرف می‌زنند. از همین روست که به تو اعتماد کرده‌ام. ببخشید خودت گفتی می‌توانم راحت باشم. لزومی برای افشای راز‌هایم نمی‌بینی. اول اینکه خودم آن‌ها را جار می‌زنم. بعد از هر جلسه منور شدن دیدگانم به جمالتان و دوم هم این‌که خوب هر عملی را عکس‌العملی است. و احتمالا دوست نداری که همه تو را به عنوان یک آدم «راز ندار» بشناسند. باید تخته کنی.

نکته‌ی دیگر هم این که احتیاجی به دلسوزی شما که ندارم. گرچه شما هم بنا نداشتی که دلت برای من بسوزد. اگر هم می‌سوخت می‌فهمیدم فیلم بازی می‌کنی. کیس‌های جذاب‌تر بسیار داشتی. این مزخرفات را گفتم که گفته باشم: اصلا خوب کاری کردم که اینجا آمدم خدمتتان.

داخل که شدم، دقت آلمانی که در اصلاح مو‌هایتان داشتید چنان مبهوتم کرد که معطل نکردم و با ۲ تراشیدم. از آشتفتگی همان چند تار شویدی که وسط فرق مبارکتان روییده، می‌شود فهمید که مراجعه کننده‌ی قبلی را باید برای وسط کردن به سه فاز معرفی بفرمایید. لبخند ملیحی که هنگام خروج بر لب داشت حکایت از آن دارد که در بر پاشنه‌ی مورد علاقه‌ی شما نچرخیده. حرف از در شد. عرض کنم از در که در آمدم و شما فرمودید: «بیا بشین عزیزم، محمدرضا؟ درسته؟» و در ادامه خیلی کلاسیک افزودید: «دوست داشتی نادر صدام کن»، حقیقت این‌که به رسم ادب که منتظر فرمان جلوس شما بودم، اما در اصل داشتم ادامه محاسبات را انجام می‌دادم. یک دو سه دقیقه‌ای زودتر از آن‌چه که باید مرا به داخل فرخواندید. داشتم محاسبه می‌کردم که صندوق شما چقدر ممکن است در روز کار کند و همچنین تعداد همکاران را سر انگشتی ضرب کردم و به این نتیجه رسیدم که یک درصد بازار شما برای تضمین آینده‌ی یک تیم که اپلیکیشن «مشاور جیبی» را ساخته باشد کافیست. این را هم اضافه کنم که جا خوردم. انتظارم از نادر، مردی بود با سبیل‌های از بناگوش در رفته و قدی در حدود دو، دو و ده. و آن‌هم کمی ذهنم را مشغول کرده بود. و هنوز در استرس بودم. گرچه مینیاتوری که پشت سر چسبانده بودید را بهانه کردم که انگار مثلا داشتم نظر هنرمندانه‌ای بر قامتش می‌انداختم.

فکر می‌کنم سوال «من اینجا چه غلطی می‌کنم» در اولین جلسه از هر دیداری طبیعی باشد؛ مثل روز اول مدرسه. البته دانشگاه اینطور نیست. روز اول دانشگاه سوالی که ذهن من را درگیر کرده بود این بود که «این‌ها این‌جا چه غلطی می‌کنند».

شما که اینستاگرام ندارید. ولی خوب روزی شاید این مطالب سریالی من، به درد کیس تکراری دیگری خورد. شاید می‌بینید. روز‌های آینده معلوم می‌شود! امیدوارم بازیگر خوبی نباشید. بگذریم که خودت گفتی بنویسی برایت بهتر است. اما نمی‌دانم شیر کردن آن روی اینترنت چه‌طور می‌شود. ریسک جالبی است!

datetime: 2020-06-28 20:59:35 author: tayyebi
About,
Meta content,
Author,
etc...